
در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"فرمودند اگر تقرّب الهی خواهيد از جميع اشياء منقطع شويد و از آلايش دنيای فانی پاک و مقدّس گرديد در بحر محبّت اللّه مستغرق باشيد و بذکر و ثنای او اوقات را حصر نمائيد بهاءاللّه وحده بايد محبوب عالم باشد ملاحظه نمائيد تا حواريان حضرت مسيح از خود فانی نشدند عالم را زنده نکردند پس بايد دائم بذکر الهی مشغول باشيد و در صدد نشر تعاليم حضرت بهاءاللّه برآئيد" انتهی
(ص ٣٢٠)
و نيز در ص ٢٧٠ مسطور است:
"بديگری فرمودند انسان بايد از قفس تن پرواز نمايد روح محض شود زيرا جسم قفسی است که انسان را بمشکلات عظيمه اندازد اسير طبيعت کند و بهر دردی مبتلا نمايد امّا چون انسان عادات جسمانی را خرق نمايد از هر قيدی آزاد شود چه که قوای جسمانيّه جاذب عالم طبيعت است لهذا بايد قوّه روحانی اين زنجير را بگسلد بمجرّد فکر اين مقام حاصل نشود قوای طبيعيّه هميشه انسان را جذب ميکند چشم منجذب مناظر خوش نماست گوش منجذب نغمات است و قلب متوجّه بلذائذ و شهوات. انسان ثروت دارد باز هم ميخواهد زيرا منجذب عالم طبيعت است اسباب معيشت دارد باز هم ميطلبد پس بايد قوّه روحانی غالب گردد تا از اين قيود آزاد شود و نجات يابد مثل مرغی که در قفس است محض دانستن اينکه در خارج هوای لطيف و فضای رحيب است باغهای با صفا و چمن و چشمههای گواراست نجات نيابد مگر قوّهای يابد که قفس را بشکند و در فضای جانفزا پرواز نمايد" انتهی
و نيز در سفرنامه جلد اوّل مسطور است:
"فرمودند .... اوّل بايد وجود انسان خود منقطع و منجذب باشد تا نفسش در ديگران تأثير نمايد هر کس در اين ميدان قدم گذاشت موفّق شد ابواب عرفان بر وجهش مفتوح گرديد چشمش بينا گشت و بنفثات روح القدس مؤيّد شد هم خود هدايت گرديد هم سبب هدايت ديگران شد البتّه وقتی انسان نغمه خوش ميخواند اوّل خود متلذّذ و محظوظ ميشود لهذا چون بنای هدايت ناس نهد و بيان دلايل کند مذاقش شيرينتر و قلبش مسرورتر شود و ديگر آنکه هر چيزی محدود است مگر فيض الهی که بسبب تبليغ امر اللّه بر انسان نازل ميشود و الهامات ربّانيّه تأييد مينمايد اينست که حضرت مسيح فرمود وقتيکه ميخواهيد صحبت بداريد فکر نکنيد روح القدس شما را الهام ميکند اگر عزّت ابدی و حيات سرمدی و علوّيّت آسمانی خواهيد تبليغ کنيد تأييدات الهيّه بشما ميرسد چرا که تجربه شده است امّا ثبات و استقامت ميخواهد ملاحظه حواريان مسيح نمائيد که بچه ثبوت قيام نمودند تا امر را از پيش بردند حتّی جان خود را فدا نمودند". انتهی
( ص ٣٢٨ )
و نيز در ص ٢٧١ مسطور است:
(حکايتی در مقام انقطاع فرمودند ) "که احبّای ايران اکثر اوقات پياده سفر مينمودند هر جا خسته ميشدند ميخوابيدند در سايه هر درختی که ميخواستند راحت ميکردند يکی وقتی وارد اميری شد شخص امير خواست هديهای باو بدهد باصرار يک پيرهن را باو داد بعد از آن چون در صحرا خسته شد پای درختی پيرهن را زير سر گذاشته خوابيد از وسوسه خيال خواب نرفت و مکرّر ديد که دزدی در خيال بردن پيرهن است آخر الامر برخاست پيرهن را دور انداخت و گفت تا اين پيرهن و تعلّق آن با من است من راحت نيستم پس راحت در ترک آنست.
چند خواهی پيرهن از بهر تن
تن رها کن تا نخواهی پيرهن
انتهی"