
من مخواستم امین السلطان هم مانند منوچهر خان در این امر اسمی پیدا کند و ابدی شود ولی نشد وقتیکه آقا سید اسد الله و آقا میرزا علی اکبر و حاجی امین را دستگیر نموده بودند مطلبی گفته بود که دلیل بر تائید او میشد آن حضور مبارک جمال مبارک عرض شد فرمودند بیک نحوی پیامی برای او بفرست لهذا من قراری دادم و جمال افندیرا برای این عمل انتخاب نمودم زیرا همیشه اصرار میکرد که خدمتی باو رجوع نمایم طرحی ریخته شد که او برود بقزوین و شهرهای دیگر و بعد برود بقم در صحن مقدس اطاقی بگیرد و با مردم معاشرت کند و باسم سیاح خود را مشهور کند البته آدمهای امین السلطان را خواهد دید و قرار شد که این مطلب را بغیر از خود و خدای خود هیچکس نداند همه اینکارها را هم فی الحقیقه کرد ولی یک خبط نمود که چون بطهران از قم رجعت نمود بآقا جمال این را بیان کرد که عبدالبهأ مرا نزد امین السلطان فرستادند و چون در اطاق او وارد شدم از جای خود قیام نمود عرض کردم که نامه از فلانی دارم او آن را گرفته بوسید و خواند و آن نامه بیاناتی بود و مناجاتی که جمیع سلطنتهای دینوی محو میشود مگر سلطنت الهی که این ابدیست پس تو کاری کن که بایوان الهی خدمتی بکنی تا بان قصر مشید و دیوان رفیع راه یابی و من در روضه مبارکه در حق تو دعا نمودم و عنقریب دوباره بصدارت ایران موفق خواهی شد یکماه نگذشت که چنین شد چون آقا جمال این را شنید پسر منحوس خود را با بعضی قطعات که از میرزا محمد علی داشت فرستاد نزد او که اینها را فلانی نزد شما فرستاده است بعد خودش رفت این شد که امین السلطان مثل یخ سرد شد و چون بصدارت رسید غرور هم تایید کرد فراموش کرد.
(بیان مبارک در یوم سه شنبه ٢٥ فوریه سنه ١٩١٣ در پاریس)