
گروه غمزدگان احبّای الهی و اماءالرّحمان در مدن و ديار شرقيّه روحی لاحزانهمالفداء طرّاً ملاحظه نمايند
هوالأبهی
ايّهاالملهتبون من نارالفراق قسم به نيّر آفاق که کبد اين مشتاق چنان در سوز و احتراق است که شرح نتوانم و از عهدهٴوصفش بر نيايم زيرا خبر فاجعهٴ عظمی و فادحهٴ کبری عروج عليا ورقهٴ مقدّسهٴ زکيّه مطهّره نوراء بقيّةالبهاء و وديعته ثمرهٴ ازلّيهٴ سدرهٴ منتهی ويگانه يادگار شجرهٴ طوبی روحی لمظلوميّتهاالفداء بسمع اين بينوا فجأتاً رسيده و جمرهٴ محرقه در قلب اين خسته دل ناتوان بيفکنده و بنيان صبر برانداخته و اشك حسرت چون سيل جارف از ديده منهمر ساخته فوا اسفا عَلَّی بما مُنِعتُ عن الحضور والوفود فی ساحتها حين خاتمة حياتها و عروجها الی ربّها و مولاها و استقرار جسدها اللّطيف فی مقرّها و مقامها. اذاً بَقِيتُ من هذاالفخرالعظيم والشرّفالمبين ممنوعاً بعيداًمحروماً مهجوراً.
ای برادران و خواهران روحانی در اين يوم رهيب از جهتی نحيب ٠٥ بکا و فرياد واويلا از حنجر اهل بها در امکنهٴ ترابيّه در فرقت آن معدن وفا وافول آن نجم درّی افق عزّت ابديّه در مغرب بقعهٴ احديّه بلند است و از جهتی آهنگ تهليل و تقديس اهل عالين و هياکل خلد برين و عن ورائهم کل النّبيّين در استقبال آن هيکل نازنين و استقرارش بر رفرف عليّين و جلوسش بر يمين مرکز عهد قويم مرتفع و متتابع. عموم من فیالبهاء فی مشارق الارض ومغاربها چون يتيمان بينوا اشک ريزانند و نالان و بيصبر و قرارند و از فرقتش نگران. از اعماق قلوب کئيبهشان اين ندای جانسوز بأفق ابهی متواصل: اين انت يا مشعل الحبّ والوداد . اين انت يا معدن اللّطف و الحنان . اين انت يا مظهرالکرم والسخأ. اين انت يا مطلع الانقطاع فیالابداع. اين انت يا وديعةالبهاء بين ملأ الانشأ و بقيّته بين عباده و نفحة قميصه للخلائق اجمعين.
ای عشاق آن طلعت نوراء آن سراج وهّاج هرچند در عرصهٴ ناسوت دهنش تمام گشت و نورش خاموش شد ولی در مشکات ملکوت بأصبع سلطان سرير لاهوت چنان برافروخت و بر طلعات فردوس ٠٦ که در غرفات حُمر ياقوت در حولش طائفند چنان پرتوی بيفکند که کلّ ندای واطربا از دل و جان بر آوردند و بندای احسنت احسنت عليکٴ صلوات اللّه ايّتها الورقهالعليا آن ساذج حبّ و صفا را در خيام عزّ بقا استقبال نمودند. منادی قدس در آن حين امراً من لدی اللّه المهيمن القيّوم ندا بر آورد : يا ورقتی العلياء انت التی صبرت فی اللّه فی حيوتک منذ نعومة اظفارک و تحّملت فی سبيله ما لاتحمله الّااللّه بنفسه الغالبة علی الممکنات و من قبله مبشّره الکريم و من بعده غصنه المبارک المتعالی الممتنع الفريد. يتبرکّن بانفاسک اهل ملأ الأعلی و يطوفّن حولک سکان رفرف البقاء و تشهدک بذلک ارواح القاصرات فی سرادق العظمة و عن ورائهنّ لسان اللّه الصّادق الطّاهر البديع. طوبی لک و حسن مآب. بشری لک و خير اياب.
بلی ثقل فادح اين بليّهٴ عظمی بر پروردهٴ يد عنايتش بسی صعب و گران است ولي حمد ربّ عزّت را كه جسم لطيفش از سجن محن و بلايای متتابعه که ازيد از هشتاد سال بمظلوميّتی حيرتانگيز تحمّل فرمود آزاد شد و از قيد هموم و غموم برست و از آلام و اوجاع ٠٧ گوناگون نجات يافت و از عوارض اين دنيای دنيّه رهائی جست و بساط هجر اَب بزرگوار و برادر نيکاختر مهرپرورش را در هم پيچيد ودر بحبوحهٴ فردوس مقرّ و مأوی يافت. مدّت حيات پر تلاطمش اين لطيفهٴ ربانيّه دمی نياسود و آنی فراغت و آرامی نجست و نخواست. در بدو حياتش از حين طفوليّت از کأس کدر آشام بليّات و رزايای سنين اوّليّهٴ ظهور امر اعظم الهی بنوشيد و در فتنهٴ سنهٴ حين در اثر تالان و تاراج اموال اَب بزرگوارش تلخی فقر و پريشانی بچشيد. در اسارت و کربت و غربت جمال ابهی سهيم و شريک گشت و در فتن و انقلابات ارض عراق که از تدليس و تزوير قطب شقاق و مرکز نفاق احداث شد بلايای لاتحصی در نهايت تسليم و رضا تحمّل فرمود. از خويش و پيوند بگذشت و از مال و منال بيزار شد. حبل تعلّقات را بالمرّه ببريد و چون پروانهٴ جانسوخته در حول شمع جمال بيمثال ليلاً و نهاراً طائف گشت. در افق انقطاع چون زهرهٴ زهراء بدرخشيد و در شيم و رفتارش آثار بهيّهٴ جمال مختار را بر خويش و بيگانه و حقير و فرزانه مکشوف و مدلّل ساخت. از تأثّرات شديدهٴ عميقه و عوارض مستوليهٴ متعدّدهٴ متنوعّه ٠٨ که در ارض سرّ بر آن معدن لطافت و ساذج وداد وارد هيکل زيبايش چون آه شد و جسد نازنينش بمثابه تاری گشت. در رجفهٴ کبری که در سنين شداد اراضی قلوب را متزلزل نمود آن رکن رفيع متزعزع نشد واز هبوب ارياح کره عقيم ، آن ورقهٴ دوحهٴ بقا پژمرده و افسرده نگشت سمند همّت را در مضمار عبوديّت و جانفشانی جولانی جديد داد و در جذب قلوب و تقليب ارواح و ازالهٴ ظنون و شبهات گوی سبقت را از همگنان بربائيد. بمياه شفقت بی منتهايش خارستان قلوب را پر از گل و شقايق محبّت محبوب ابهی کرد و بسيف مهر خالصش افئدهٴ صلدهٴ صلبه را واله و مجذوب امر بيمثال جمال ذوالجلال بنمود. در قلعهٴ محصّنه از تعدّيات و تجاوزات انفس شريره زخمی جديد بر قلب مجروحش وارد گشت و لطمهٴ شديد بر خاطر آزردهاش برسيد.
هجر جمال ابهی بر کربتش بيفزود و از جفای بيوفايان نار حسرتش بفوران آمد. در بحبوحهٴ طغيان نقض ، آن کنز ثمين الهی رخ برافروخت و قدر و حيثيّتش در جمع اهل بها واضح و مبرهن گشت. از هجوم عنيف سالار نقض بر مقدّسات آئين بهائی خائف و پريشان ٠٩ نشد و ملول و مأيوس نگرديد. در دورهٴمفتّشين غصن فريد بها را ظهير و معينی امين بود و انيس و جليسی بيقرين. اخ بزرگوارش را در حين غياب در آفاق غربيّه نعمالوکيل بود و نائب و نمايندهای بی مثيل و عديل. در لوحی از الواح که از يراعهٴ مرکز ميثاق بافتخار حضرت حرم صادر اين کلمات دريّات در حقّ آن ورقهٴ نوراء مسطور. قولهالاحلی : " حضرت اخت را بجان و دل و روح و قلب و فوأد مشتاق و در ليل و نهار در حقيقت جان و وجدان مذکور. از فرقتش نتوانم ذکری کنم زيرا آنچه نويسم البتّه از عبرات محو خواهد شد. "
پس از صعود حضرت عبدالبهاء بملکوت ابهي ، آن شمع ملأ اعلی اين مور ضعيف را در آغوش محبّت خود بگرفت و بمهر و شفقتی بی مثيل بر آنچه لازمهٴ عبوديّت است تشويق و ترغيب و دلالت فرمود. عنصر وجود اين عبد ناتوان بمهرش مخمّر و بروحات انسش ممتزج و از روح جاويدش مستمدّ. تعطّفات و تلطّفاتش طرفةالعينی از ياد نرود و بمرور شهور و اعوام اثراتش در اين قلب حزين نقضان نپذيرد
رفتی و شکست محفل ما هم محفل ما و هم دل ما
قلم و لسانم از عهدهٴ شکرت عاجز است و از وصف سجايای حميدهات قاصر. رشحی از محبّت بيکرانت را تقدير نتوانم و از عهدهٴ تعريف و توصيف ادنی حادثهای از حوادث حيات گرانبهايت بر نيايم. در بارگاه الهی روح مقدّست شفيع اين مور ضعيف است و در اين تنگنای ظلمانی ياد پر حلاوتت انيس و دستگير اين عبد حقير. شکل زيبايت بر صفحهٴ قلب مجروحم منقوش است و تبسّمات جان افزايت در اعماق دل غمينم مطبوع و محفوظ. مرا در ساحت عزّ کبريا فراموش منما و از امدادات متتابعهٴ حيّ قدير مأيوس و ممنوع مگردان و در ملک و ملکوت بآنچه تو دانی اعظم نوايای اين عبد است برسان.
ای حبيبان باوفا شايسته و سزاوار آنکه در جامعهٴ پيروان حضرت بهاءاللّه اعزازاً لمقامها المتعالی المنيع در مدت ٩ ماه در خاور و باختر اعياد و جشنهای امريّه بالکليّه موقوف گردد و مجالس تذکّر و تعزيت در هر شهر و قريهای بکمال وقار و روحانيّت و تبتّل و توجّه و خضوع و خشوع منعقد شود و سجايا و نعوت آنورقه بهيّه نوراء و سر جملهٴ اهل بها بأعلی کلمات و ابدع عبارات توصيف و توضيح و تشريح گردد و اگر چنانچه تأجيل و تعويق در مدّت يکسال در جشنهای خصوصی افراد بهائيان نيز ممکن و ميسّر البته من دون ترديد اظهاراً و اثباتاً لحزنهم و کربتهم فی هذا المصاب الأليم تأخير اندازند و اين نامه و استغاثهٴ اين عبد را در مجامع تذکّر تلاوت نمايند لعلّاللّه يسيّر اموری و يبدّد غيوم احزانی و يقضی حوائجی و يحقّق آمالی بفضله و قدرته و عطائه
بندهٴ آستانش شوقی
٣ شهرالکلمات ٨٩ ١٥ تموز ١٩٣٢