
پاک یزدانا اگرچه دیوانه و بی لانه و آشیانه گشتم ولی سر گشته کوی توام و شیفته روی تو مجنون و مفتون انجمالم و محزون و دلخون از فراقم این مجنون شیدای بینوا سلاسل و زنجیری جز آن زلف مشگین نجوید و این مفتون بیسر و سامان عقل و نهائی بغیر فیوضات عشق نخواهد این جنون اگر چه جامع جمیع فنون و پر سکونست لکن چون وقت مقتضی نه بفضل و عنایتت قوتش را خفتی بخش که آن زنجیر مبارک را نگسلد و آن سلسله پیچ اندر پیچ را بکلی قطع ننماید نه عقل و فرهنگ زیاد مانع از نشر نفحات مقبول و نه جنون پرفنون زنجیر شکن محبوب خدایا اعتدالی بخش و توسطی عنایت فرما در ایام مبارک شخصی بود مفتون محبت الله امر فرمودند که این ابیات را دائما قرائت و بلحن خوش تلاوت نماید
ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی
و اندر همه عالم مشهور بشیدائی
در نامه مجنونان از نام من آغازند
زین پیش اگر بودم سردفتر دانائی
ای باده فروش من سرمایه جوش من
ای از تو خروش من من نایم و تو نائی
گر زندگیم خواهی در من نفسی دردم
من مرده صد ساله تو جان مسیحائی
والبهأ علیک و علی کل مفتون معتدل کریم.
آخر کار شاهزاده ذخیره در قزوین تاب نیاورده بطهران
رفت و همانطور بتبلیغ مشغول گردید تا عاقبت خود داری نتوانست شعله محبت جانان سراپایش را سوخته و بی اختیار خود را مسموم ساخت و بجوار رحمت پروردگار پیوست. این بود خلاصه آنچه که در همدان از جناب آقا میرزا طراز الله شنیدم و ایشان خود آن دوره را بیاد دارند.